خاطرات روز خرید از قلم یکی از سفیران نور

ساعت حوالی چهار بعدازظهر بود و من منتظر یکی از اعضای انجمن، سر چهاراه ایستاده بودم ،نگاهم همه جا می دوید و هم چنان منتظر. بالاخره انتظار سر رسید و همکاران گرامی به من ملحق شدند و راه را به سوی قرار اصلی هموار کردیم. به میعادگاه رسیدیم بچه ها منتظر بودند، ناگفته نماند یکم بدقولی کردیم و دیر رسیدیم سرقرار.

یه سعید و دوتا امید، سلامشون کردم. مردی بودن برای خودشون، نگاهشون تلفیقی از کودکانه های بزرگ بود، بهشون گفتم برین سوار ماشین بشین من الان می آم. با مادر امید کوچولو صحبت کردم و گفتن نگران نباشید حدودا هشت شب در خونتون پیادش می کنیم .اما قرار همچنان ادامه داشت ،آقا مهدی منتظر ما بود، درب ماشین را باز کرد و با یه سلام مودبانه وارد شد.

سکوت خاصی تو راه حاکم بود، تو این فکر بودم، فکر بچه ها رو بدونم. ولی صبر کردم، دلم نمی خواست رویایی که درش غرق بودند رو به هم بزنم.

برگشتم نگاهشون کردم و برای شکستن این سکوت یه لبخندی زدم. همکارم ازشون آدرس خیابون ها را پرسید، چه خوب می دونستند کدوم خیابون کجاست! انگار زمانی با قدم های کوچکشون مسیرها را وجب کرده بودند.

به مقصد رسیدیم، خیلی شلوغ بود. مسئولیت سختی بود. چشم ازشون برنداشتم. ولی باز هم سکوت حاکم بود. گه گداری باهم حرف می زدند اما باز هم زبان بدنشون ی پیام دیگه را می رسوند.

خدایا چی تو دلشون می گذره؟!

تو بازار به یه مغازه رسیدیم، فروشنده ی خوش انصاف و خوش اخلاقی داشت.

دو تا از بچه ها زود انتخاب کردند. دو تا پیرهن خوشگل، یکی رنگی رنگی، اون یکی شکلاتی. انتخاب را گذاشتیم به عهده خودشون، خداییش خوش سلیقه بودند. اون لحظه دلم برای کودکی خودم تنگ شد.

امید بزرگ بهم گفت: من می رم یه دوری می زنم بهش اجازه ندادم ولی خودم همراهیش کردم. یخ های سکوتش آب شد انگار گرمی بازار و شب عید و لباس نو، حال خوبی را بهش داده بودن. منم با یک لبخند کنارش رفتم خیلی عجله داشت. یکی یکی مغازه ها را گشت زدیم تا بالاخره پیرهن مورد علاقه اش پیدا شد و تنش کرد. منو خاله صدا می کرد. خداروشکر کردم که امید به من اعتماد کرد.

نوبت رسید به انتخاب شلوار، بهم گفت: خاله اینو ببین تن این آقاست! این شلوارو دوس دارم.

بهش گفتم: امید جان این قواره تو نیست برات بزرگه !

برام جالب بود یه کودک چرا دوست داره تیپ آدم بزرگارو بپوشه! چی باعث شده از دنیای کودکی دور بشه! امید یه مرد کوچک بود! شاید خیابون، آدم بزرگا، معاشرت با اونا فرصت کودکی را ازش گرفته بود. امید یاد گرفته بود بزرگ باشه، چه قدر زود بود برای بزرگ شدنش …بگذریم…

با صحبت های من و فروشنده مجاب شد یه شلوار دیگه انتخاب کنه که خیلی بهتر از قبلی بود. امید یاد گرفت فرصت انتخاب روبه خودش بده و موقعیت های مختلف رو امتحان کنه …

خرید لباس ها تمام شد، زمان خرید کفش ها رسید، مغازه دار لباس فروش یه کفش فروش خیرخواه رو بهمون معرفی کرد…خدایا ممنون که خودت برکت میدی به این کار!

ماهم رفتیم اونجا. تو راه رسیدن به کفش ها، حس و حال بچه ها رو رصد می کردم این ها پسرای یکساعت پیش نبودند، رنگ رخسارشون عوض شد، شیطنت هاشون گل کرد و با حال و هوای بهتری تو کوچه ها قدم می زدند.

تازه یادشون افتاد فامیل منو بپرسند ،☺️ صمیمیت شان بیشتر شد و …باز هم خدایا شکرت…

صدای اذان مغرب گوش های مارو نوازش می کرد ،آقا مهدی بهم گفت: بریم یجا نماز بخونیم، از اتفاق نزدیک امامزاده هم بودیم، ولی به خاطر کم بودن وقت، مجبور بودیم سریع تر خرید را تمام کنیم. یه پسر ۹ ساله اهمیت نماز اول وقت را خیلی خوب درک می کرد. مهدی پسر باهوش و شیطونی بود. بهش گفتم از دور به امامزاده سلام بده…

اونم گفت: السلام علیک یا…

به قسمت آخر برنامه رسیدیم بچه ها با توجه به رنگ لباسشون کفش هاشون را انتخاب کردند و نوبت به انتخاب کفش های سعید رسید. سعید کفش هایی را انتخاب می کرد که مناسب سن و سالش نبود. باز هم منو همکارم بهش پیشنهاد دادیم.

تصمیم گرفتم ببرمش، باز هم مغازه های دیگه را ببینه، کفش های مختلفو بپوشه و خودش تصمیم بگیره. اولین مغازه نتونست انتخاب کنه. بهش گفتم: یه مغازه دیگه هم می ریم. گفت: نه خاله دو تا مغازه دیگه …گفتم باشه بریم، سعید هم فرصت انتخاب رو به خودش داد و آخرش تونست بهترین کفش را انتخاب کنه…

از بازار اومدیم بیرون به سمت ماشین، ولی به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم تریا و بچه ها ذرت سفارش دادند نوش جان کردند

و آخرشم یه عکس یادگاری باهم گرفتیم…

عکسی که حالا پر از قیل و قال و صدای خنده های کودکانه بود…

 

*عکس تزئینی است، منبع عکس: خبرگزاری تسنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *